تبليغاتX
...منم من جنگجوی بزرگ


...منم من جنگجوی بزرگ

never start a fight

but

always finish it!!

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 22:5 توسط گلنار| |

روزگار بدی برای زنهاست ...
ریشو می بینی، می ترسی ...
لباس روی شلوار می بینی، می ترسی ...
ژیگول می بینی، می ترسی ...
ماشین مدل بالا از کنارت رد می شه تو خیابون، می ترسی ...
...ماشین قراضه رد می شه، می ترسی ...
موتوری با اون نگاه کثیفش از کنارت ویراژ می ده، می ترسی ...
کنار خیابون یه پیرمرد نشسته تو سایه درخت و با همون عینک ته استکانیت نگاهت می کنه که باد بزنه و مانتوت کمی بره کنار، می ترسی ...
کنار خیابون یه دسته مرد وایستادن و مثل گرگ نیگات می کنن، می ترسی ...
سوار تاکسی و کرایه ایی هم بخوای بشی،حتی اگه جلو هم بخوای بشینی که راحتتر باشی، می ترسی ...
>مانتوی روشن بپوشی بیای تو خیابون از نگاه مردا که دنبال رد لباس زیرمانتوت هستن، می ترسی ...
عینک آفتابی می زنی میای تو خیابون از نگاههایی که دنبال چشمهای اون زیر هستن، می ترسی ...
با دوستات می ری بیرون تو کافی شاپ که باید دود سیگار بخوری اگرم بری پارک، از مردهای بیکار پارک، می ترسی ...
از پدری که دست پسر کوچکش رو گرفته و از کنارت رد می شه و تیکه ایی بارت می کنه و به پسرش نگاه می کنه و می خنده،از هر دوشون، می ترسی ...
از مردی با ظاهر معمولی که کنار خیابون به ظاهر داره با موبایلش صحبت می کنه اما هربار که زنی از کنارش رد می شه حرفهای زشت و کریهی می زنه و تو خیالش با همه ( که فرقی نمی کنه زنی چادری باشه، کسی باشه با لباس های کار یا دختری دیگر) عقده های جنسیش رو خالی می کنه ...
که نه فقط از نگاه که حتی از متلک ها و حرفهای کریهی که باید بشنوی و فقط رد بشی و فرار کنی از این آدمها، می ترسی ...
از نگاه آدمها تو پمپ بنزین، ترافیک، گشت ارشاد و و و و می ترسی ...
از آدمهایی که ظاهری عادی دارن اما کلی عقده های روانی و جنسی توشون جمع شده و حتی با شخصیتترینشون هم تو موقعیتش قرار بگیرن این عقده ها رو می خوان تسکین بدن و دست به وحشیانه ترین اعمال بزنن، می ترسی ... که آوازه غیرت و ناموس پرستیشون دنیا را کر کرده است اما چند نفره به یک زن بیگناه حمله می کنن، می ترسی

ترس ترس ترس ... کابوس های روزانه و شبانه آدمهایی شده که می خوان فقط کنار دیگران تو جامعه زندگی کنن ....
حالا درک می کنم که چرا خیلی از مردها برای دختران و همسران خود ماشین می گیرند تا راحتتر بتوانند در جامعه در جریا
قويترين آدم جهان اون نيست که دويست و پنجاه کيلو رو يه ضرب ميزنه ...
قويترين آدم جهان زن ايرانيه که با وجودتجاوز فردی و گروهی و اسيد پاشی و گشت ارشاد و مزاحم هاى خيابونی و زور گيری و قتل و هزار خطر ديگه هنوزم تو اين مملکت درس ميخونه ، ورزش ميکنه ، رانندگى ميکنه ، کار ميکنه ، عاشق ميشه ، أعتماد ميکنه ، مادر ميشه و به بچه اش ياد ميده آدم باشه
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 9:25 توسط گلنار| |

 

از اولین جمله ات فهمیده بودم زود ! تو هم مثل عشق های قبل سوتفاهم بودیـــــــــــی...

پ.ن:ویرایش آهنگ شادمهر عقیلی

 

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 15:10 توسط گلنار| |

صبر چیز خوبیه. به خصوص موقع بالا اومدن سایتها!
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 19:49 توسط گلنار| |

اکثر آدما قبل از اینکه بمیرن مرده اند......

باید به این گریست.....

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 18:21 توسط گلنار| |

در این دنیایی که من هستم

همه با من غریبن...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 19:44 توسط گلنار| |

دل تنهام سوخت

روح سرکشمم بگذار بسوزد.

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 12:17 توسط گلنار| |

این شب روشن نمیشود...هرچند این پهلو اون پهلو میشوم.

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 18:4 توسط گلنار| |

غم قفس به کنار٬آنچه عقاب را پیر میکند پرواز زاغ بی سر و پاست. 
نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 9:26 توسط گلنار| |

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 15:58 توسط گلنار| |

این روز ها نائی واسه گفتن نیست

شما چطور؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 16:21 توسط گلنار| |

پی نوشت برای اطلاع از نتیجه ی نهایی بازی لطفا به کتب تاریخ مراجعه فرمایید.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 18:33 توسط گلنار| |

میخوام زنده بمونم....نفس کم دارم......
نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 14:23 توسط گلنار| |

بیزارم از آن کهنه خدایی که توداری    هر روز مرا تازه خدایی دگر آید

نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 0:57 توسط گلنار| |

راز من و دلم.. عددها...چه بیرحمانه دلم راشکستند. دیروز...امروز....فردا...ثانیه هایی که دیر آمدم و ثانیه هایی که زود می روندشاید این بهتر است شاید..
 

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 15:12 توسط گلنار| |

 غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 20:50 توسط گلنار| |

سلامتی 3 تن، تاموس و رفیق و وطن، سلامتی 3 کس، زندونی و سرباز و بی کس، سلامتی باغبونی که زمستونشو از بهار بیشتر دوست داره، سلامتی آزادی ...
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 21:12 توسط گلنار| |

شاید تقدیر اینست که بارش باران

تمامی عمر به ما گوشزد کند که :

از خشونت چیزی به وجود نیامده و هیچ چیز به وجود نمی آید .

و به تمامی آنها که تقدیرشان خشونت است

یادآوری کند که مبادا از یاد ببرید :

که چقدر ما انسانها آسیب پذیریم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 20:11 توسط گلنار| |

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.منبع.

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 2:54 توسط گلنار| |

هرشب به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی!
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 14:22 توسط گلنار| |

 در آرام ترين ساعت شب، هنگامي كه در عالم خواب و بيداري بودم، هفت خويشتن من دور هم نشستند و نجواكنان چنين گفتند:

خويشتن اول:من در تمام اين سال ها در تن اين ديوانه بوده ام، و كاري نداشته ام جز اين كه روز دردش را تازه كنم و شب اندوهش را برگردانم. من ديگر تاب تحمل اين وضع را ندارم و اكنون شورش مي كنم.

خويشتن دوم:برادر، حال تو بهتر از من است، زيرا كار من اين است كه خويشتن شاد اين ديوانه باشم. من خنده هاي او را مي خندم و سرود ساعت هاي خوش او را مي سرايم، و با پاهايي كه سه بال دارد انديشه هاي روشن او را مي رقصم. منم كه بايد بر اين زندگي ملال آور شورش كنم.

خويشتن سوم:پس تكليف من، خويشتن عشق، چه مي شود، كه داغ مشعل سوزان شهوت وحشي و اميال خيال آميز هستم؟ منم كه بيمار عشقم و بايد بر اين ديوانه بشورم.

 خويشتن چهارم:از ميان شما، من از همه نگون بخت ترم، چون كاري به جز نفرت پليد و انزجار ويرانگر به من نداده اند. منم آن خويشتن طوفاني كه در سياه ترين دركات دوزخ به دنيا آمده ام و بايد سر از خدمت اين ديوانه بپيچم.

 خويشتن پنجمم:نه، منم آن خويشتن انديشمند، خويشتن خيال باف، خويشتن گرسنگي و تشنگي، آن كه مدام در پي چيزهاي ناشناخته و چيزهاي نيافريده مي گردد و دمي آسايش ندارد؛ منم كه بايد شورش كنم، نه شما.

 خويشتن ششم:من خويشتن كارگرم، خويشتن زحمت كشي كه با دستان شكيبا و چشمان آرزومند روزها را صورت مي بخشم و عناصر بي شكل را به شكل هاي تازه و ابدي در مي آورم – منم آن تنهايي كه بايد بر اين ديوانه بي قرار بشورم.

 خويشتن هفتم:شگفتا كه همه شما مي خواهيد در برابر اين مرد سر به شورش برداريد، زيرا يكايك شما وظيفه مقدري بر عهده داريد كه بايد به انجام برسانيد. آه! اي كاش من هم مانند شما بودم، خويشتني بي كاره ام، آن كه در لامكان و لازمان خالي و خاموش نشسته است، هنگامي كه شما سرگرم بازسازي زندگي هستيد. اي همسايگان، آيا شما بايد شورش كنيد يا من؟

 هنگامي كه خويشتن هفتم اين گونه سخن گفت، آن شش خويشتن ديگر با دل سوزي به او نگريستند ولي چيزي نگفتند؛ و هر چه از شب بيشتر گذشت يكي پس از ديگري در آغوش تسليم و رضاي شيريني به خواب رفتند.

اما خويشتن هفتم همچنان چشم به هيچ دوخته بود، كه در پس همه چيز است.

جبران خليل جبران.

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 16:4 توسط گلنار| |

نادر ابراهیمی در ۱۴ فروردین ۱۳۱۵ در تهران متولد و در سال ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ در گذشت.نادر علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه در کارهای فیلم سازی ترانه سرایی ترجمه و روزنامه نگاری فعالیت داشت.

این نامه رو به همه زوج‌هاي ايراني تقديم مي‌كنيم.موفق باشید. 

همسفر!

در اين راه طولاني كه ما بي‌خبريم

و چون باد مي‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي‌كنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم

يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را

و يك شيوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقه‌مان يكي و روياهامان يكي.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.

و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است

عزيز من!

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است.

عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .

من از عشق زميني حرف مي‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.

عزيز من!

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد .

بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.

بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم.

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند.

بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .

اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .

سخن از ذره ذره واقعيت‌ها و حقيقت‌هاي عيني و جاري زندگي است.

بيا بحث كنيم.

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم.

بيا كلنجار برويم .

اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم.

بيا حتي اختلاف‌هاي اساسي و اصولي زندگي‌مان را، در بسياري زمينه‌ها، تا آنجا كه حس مي‌كنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي‌بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.

بي‌آن‌كه قصد تحقير هم را داشته باشيم .

عزيز من! بيا متفاوت باشيم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 22:16 توسط گلنار| |

قسمتی از نطق گاندی

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شیطان‌صفت باشم،
من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش :
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگیشان را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که مرا می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى . من هم نسبت به تو میتونم همینطور باشم. چرا که ما هر دو انسانیم.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم برای تو همینطور.

من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد،
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند  با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.
از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 12:54 توسط گلنار| |

فلک کور است...

قدم لرزان به سوی کوچه می آیم

                     دو دستم را به حرص به یکدیگر می سایم

خدایا ترس من از چیست...؟

                                 عروس جشن امشب کیست...؟

ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد...

و مردم یکصدا با هم مبارکباد می گویند...!

و داماد مست و سرخوش از نگارم بوسه می گیرد

نمی داند عروسی را به سوی حجله می راند

                             که تا دیشب نگارم بود...

                  چه میداند همین دیشب کنارم بود...!

خدایا من ازین دنیا                  که هیچش اعتباری نیست

بیزار بیزارم...

توبه بی توبه                           مرادر خمره اندازید...

 کارو

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 15:22 توسط گلنار| |

وقتی که از ما می خواهند خودمان را انکار کنیم و بر ما اصرار می کنند که اقرار کنیم به آنچه که نیستیم ، من سکوت نخواهم کرد و به قلمم اجبار خواهم کرد تا ادرار کند روی کاغذ تا بوی تعفن نوشته هایم حال افکارشان را برهم زند و آشفته کند خواب غفلتی که رفته اند و ما را نیز به آن دعوت می کنند .

فریادهای ما که از دلمان برمی آید ، خنجری خواهد شد و لاجرم به دل سیاهشان خواهد نشست و چهره کریهشان برای همه آشکار خواهد شد .

داستانها و افسانه هایی که سالها آن را ساخته و پرداخته بودند چه نیک امروز به کارشان می آید و پتکی کرده اند و به سر ما می کوبند ، اما این ساده لوحان نمی دانند همان زمان که این داستانها را می ساختند ، باورشان نکردیم و چه بسا امروز که خودشان هم بر باورهای خودشان تاخته اند و به ساختگی بودنش اعتراف دارند .

حتی این قصه های ساختگی مذهبی ، در کودکی من هم لالایی شبانه خوبی برای خوابم نبودند و آشفته اش می کردند چه بسا که امروز بیدارِ بیدارم و قصد خوابیدن ندارم و چه باک که از این صراحت گفتار هر نامی که بخواهند بر من نهند .

از میان داستانهایشان فتنه هایش را بیرون کشیدند و به هر کسی که خواستند نسبت دادند و محکومش کردند و گفتند هر که با ما نباشد دشمن ماست ، اما :

عدوی تو نیستم من انکار توام ( شاملو )

و از روی مصلحت با تو مصالحه نخواهم کرد و برای مقدسات تو سر فرود نخواهم آورد و تمام باورت را انکار خواهم کرد و با تمام توان فریاد خواهم زد :

ز دین ریا بی نیازم ، بنازم

به کفری که از مذهبم می تراود (قیصر امین پور)

می خواهم این بار سرم را بالا بگیرم و به خودم جرات اندیشیدن را بدهم و هر چه در ذهن دارم بر روی زبانم بدون ترس جاری کنم و چه باک اگر زبان سرخم سر سبزم را برباد دهد .بیایید بر دارم کنید

بیایید بر دارم کنید

خداوند به جبرش زندگیم داد

شما خداپرستان به مرگ

وادارم کنید

ندای من ، تکرار ندای حلاج است

اناالحق ، اناالحق

پس چو حلاج تکرارم کنید

بیایید بر دارم کنید

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 14:8 توسط گلنار| |

گرگ ها خوب بدانند در اين ايل غريب

                                  گر پدر مرد، تفنگ پدري هست هنوز

گرچه مردان قبيله همگي کشته شدند

                                 توی گهواره چوبي پسري هست هنوز

آب اگر نيست نترسيد که در قافله مان

                                 دل دريايي و چشمان تري هست هنوز

شاعر: زهرا رهنورد

كاري از مانا نيستاني

منبع: مردمك

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 13:48 توسط گلنار| |

آفرین بر حضور با شعور شور آفرین

آفرین بر پیکر خونین بر روی زمین

سبز شد درخت خشک آزادی

آفرین بر غیرت جوشیده از ایران زمین.

 

پ.ن:اینم از  خواهر زاده ۳۵ ساله ی میرحسین موسوی(سیدعلی حبیبی موسوی) که ۲ تا بچه هم داشت........ 

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 23:54 توسط گلنار| |

كاري از نيك آهنگ كوثر

منبع: روزآنلاين

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 15:16 توسط گلنار| |

چه لغت بیمناک و شورانگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده

هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین

ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها، گیاه‌ها، جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار

می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم

می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... .

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در

پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ

و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است

برای دردها، غم‌ها، رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های

آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامیدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که

چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی

می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو

زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و

آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس

دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده

سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از

رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...
بزرگوار صادق هدایت

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 21:34 توسط گلنار| |

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 16:0 توسط گلنار| |

Design By : Night Melody