...منم من جنگجوی بزرگ
but always finish it!!
باید به این گریست..... همه با من غریبن... روح سرکشمم بگذار بسوزد. به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست به دنبالش نگرد. شما چطور؟؟؟ پی نوشت برای اطلاع از نتیجه ی نهایی بازی لطفا به کتب تاریخ مراجعه فرمایید. بیزارم از آن کهنه خدایی که توداری هر روز مرا تازه خدایی دگر آید غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره
شاید تقدیر اینست که بارش باران تمامی عمر به ما گوشزد کند که : از خشونت چیزی به وجود نیامده و هیچ چیز به وجود نمی آید . و به تمامی آنها که تقدیرشان خشونت است یادآوری کند که مبادا از یاد ببرید : که چقدر ما انسانها آسیب پذیریم "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. در آرام ترين ساعت شب، هنگامي كه در عالم خواب و بيداري بودم، هفت خويشتن من دور هم نشستند و نجواكنان چنين گفتند: خويشتن اول:من در تمام اين سال ها در تن اين ديوانه بوده ام، و كاري نداشته ام جز اين كه روز دردش را تازه كنم و شب اندوهش را برگردانم. من ديگر تاب تحمل اين وضع را ندارم و اكنون شورش مي كنم. خويشتن دوم:برادر، حال تو بهتر از من است، زيرا كار من اين است كه خويشتن شاد اين ديوانه باشم. من خنده هاي او را مي خندم و سرود ساعت هاي خوش او را مي سرايم، و با پاهايي كه سه بال دارد انديشه هاي روشن او را مي رقصم. منم كه بايد بر اين زندگي ملال آور شورش كنم. خويشتن سوم:پس تكليف من، خويشتن عشق، چه مي شود، كه داغ مشعل سوزان شهوت وحشي و اميال خيال آميز هستم؟ منم كه بيمار عشقم و بايد بر اين ديوانه بشورم. خويشتن چهارم:از ميان شما، من از همه نگون بخت ترم، چون كاري به جز نفرت پليد و انزجار ويرانگر به من نداده اند. منم آن خويشتن طوفاني كه در سياه ترين دركات دوزخ به دنيا آمده ام و بايد سر از خدمت اين ديوانه بپيچم. خويشتن پنجمم:نه، منم آن خويشتن انديشمند، خويشتن خيال باف، خويشتن گرسنگي و تشنگي، آن كه مدام در پي چيزهاي ناشناخته و چيزهاي نيافريده مي گردد و دمي آسايش ندارد؛ منم كه بايد شورش كنم، نه شما. خويشتن ششم:من خويشتن كارگرم، خويشتن زحمت كشي كه با دستان شكيبا و چشمان آرزومند روزها را صورت مي بخشم و عناصر بي شكل را به شكل هاي تازه و ابدي در مي آورم – منم آن تنهايي كه بايد بر اين ديوانه بي قرار بشورم. خويشتن هفتم:شگفتا كه همه شما مي خواهيد در برابر اين مرد سر به شورش برداريد، زيرا يكايك شما وظيفه مقدري بر عهده داريد كه بايد به انجام برسانيد. آه! اي كاش من هم مانند شما بودم، خويشتني بي كاره ام، آن كه در لامكان و لازمان خالي و خاموش نشسته است، هنگامي كه شما سرگرم بازسازي زندگي هستيد. اي همسايگان، آيا شما بايد شورش كنيد يا من؟ هنگامي كه خويشتن هفتم اين گونه سخن گفت، آن شش خويشتن ديگر با دل سوزي به او نگريستند ولي چيزي نگفتند؛ و هر چه از شب بيشتر گذشت يكي پس از ديگري در آغوش تسليم و رضاي شيريني به خواب رفتند. اما خويشتن هفتم همچنان چشم به هيچ دوخته بود، كه در پس همه چيز است. جبران خليل جبران. نادر ابراهیمی در ۱۴ فروردین ۱۳۱۵ در تهران متولد و در سال ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ در گذشت.نادر علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه در کارهای فیلم سازی ترانه سرایی ترجمه و روزنامه نگاری فعالیت داشت. این نامه رو به همه زوجهاي ايراني تقديم ميكنيم.موفق باشید. همسفر! در اين راه طولاني كه ما بيخبريم و چون باد ميگذرد بگذار خرده اختلافهايمان با هم باقي بماند خواهش ميكنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را و يك شيوه نگاه كردن را مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقهمان يكي و روياهامان يكي. همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست. و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است عزيز من! دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند. اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است. عشق، از خودخواهيها و خودپرستيها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست . من از عشق زميني حرف ميزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري. عزيز من! اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد . بگذار در عين وحدت مستقل باشيم. بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم. بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد . بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند. بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل . اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست . سخن از ذره ذره واقعيتها و حقيقتهاي عيني و جاري زندگي است. بيا بحث كنيم. بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم. بيا كلنجار برويم . اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم. بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگيمان را، در بسياري زمينهها، تا آنجا كه حس ميكنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي ميبخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم. من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم. بيآنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم . عزيز من! بيا متفاوت باشيم. من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو يا شیطانصفت باشم، تو هم به یاد داشته باش من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، فلک کور است... قدم لرزان به سوی کوچه می آیم دو دستم را به حرص به یکدیگر می سایم خدایا ترس من از چیست...؟ عروس جشن امشب کیست...؟ ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد... و مردم یکصدا با هم مبارکباد می گویند...! و داماد مست و سرخوش از نگارم بوسه می گیرد نمی داند عروسی را به سوی حجله می راند که تا دیشب نگارم بود... چه میداند همین دیشب کنارم بود...! خدایا من ازین دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزار بیزارم... توبه بی توبه مرادر خمره اندازید... کارو وقتی که از ما می خواهند خودمان را انکار کنیم و بر ما اصرار می کنند که اقرار کنیم به آنچه که نیستیم ، من سکوت نخواهم کرد و به قلمم اجبار خواهم کرد تا ادرار کند روی کاغذ تا بوی تعفن نوشته هایم حال افکارشان را برهم زند و آشفته کند خواب غفلتی که رفته اند و ما را نیز به آن دعوت می کنند . فریادهای ما که از دلمان برمی آید ، خنجری خواهد شد و لاجرم به دل سیاهشان خواهد نشست و چهره کریهشان برای همه آشکار خواهد شد . داستانها و افسانه هایی که سالها آن را ساخته و پرداخته بودند چه نیک امروز به کارشان می آید و پتکی کرده اند و به سر ما می کوبند ، اما این ساده لوحان نمی دانند همان زمان که این داستانها را می ساختند ، باورشان نکردیم و چه بسا امروز که خودشان هم بر باورهای خودشان تاخته اند و به ساختگی بودنش اعتراف دارند . حتی این قصه های ساختگی مذهبی ، در کودکی من هم لالایی شبانه خوبی برای خوابم نبودند و آشفته اش می کردند چه بسا که امروز بیدارِ بیدارم و قصد خوابیدن ندارم و چه باک که از این صراحت گفتار هر نامی که بخواهند بر من نهند . از میان داستانهایشان فتنه هایش را بیرون کشیدند و به هر کسی که خواستند نسبت دادند و محکومش کردند و گفتند هر که با ما نباشد دشمن ماست ، اما : عدوی تو نیستم من انکار توام ( شاملو ) و از روی مصلحت با تو مصالحه نخواهم کرد و برای مقدسات تو سر فرود نخواهم آورد و تمام باورت را انکار خواهم کرد و با تمام توان فریاد خواهم زد : به کفری که از مذهبم می تراود (قیصر امین پور) می خواهم این بار سرم را بالا بگیرم و به خودم جرات اندیشیدن را بدهم و هر چه در ذهن دارم بر روی زبانم بدون ترس جاری کنم و چه باک اگر زبان سرخم سر سبزم را برباد دهد .بیایید بر دارم کنید بیایید بر دارم کنید خداوند به جبرش زندگیم داد شما خداپرستان به مرگ وادارم کنید ندای من ، تکرار ندای حلاج است اناالحق ، اناالحق پس چو حلاج تکرارم کنید بیایید بر دارم کنید گر پدر مرد، تفنگ پدري هست هنوز گرچه مردان قبيله همگي کشته شدند توی گهواره چوبي پسري هست هنوز آب اگر نيست نترسيد که در قافله مان دل دريايي و چشمان تري هست هنوز شاعر: زهرا رهنورد كاري از مانا نيستاني منبع: مردمك آفرین بر پیکر خونین بر روی زمین سبز شد درخت خشک آزادی آفرین بر غیرت جوشیده از ایران زمین. پ.ن:اینم از خواهر زاده ۳۵ ساله ی میرحسین موسوی(سیدعلی حبیبی موسوی) که ۲ تا بچه هم داشت........



زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.منبع.



قسمتی از نطق گاندی
من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش :
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
منى که من از خود ساختهام، آمال من است ،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگیشان را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که مرا میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى .
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى . من هم نسبت به تو میتونم همینطور باشم. چرا که ما هر دو انسانیم.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم برای تو همینطور.
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد،
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.
از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.
هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین
ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند: سنگها، گیاهها، جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار میشده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار
میگردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بیپایان دنبال میکند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افشانی میکند نسیم
میوزد گلها هوا را خوشبو میگردانند پرندگان نغمه سرایی میکنند همه جنبندگان به جوش و خروش میآیند.
آسمان لبخند میزند زمین میپروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکنند... .
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در
پهلوی یکدیگر میخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند بیگناهان شکنجه نمیشوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ
و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است
برای دردها، غمها، رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکشها و خودستانی های
آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد.
اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریاد های ناامیدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود.
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که
چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد.
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی
میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو
زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و
آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی.
کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس
دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان میزند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت میپندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند تو فرستاده
سوگواری نیستی تو درمان دلهای پژمرده میباشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از
رنج راه و خستگی میرهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...
بزرگوار صادق هدایت

| Design By : Night Melody |




